پروانه من در توری افتاد که عنکبوت آن سیر است؛نه می تواند پرواز کند،نه بمیرد...
آرام تر سکوت کن؛ صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد!!! سلام! جمعه
تولدم بوود!!!فکر کن!روز تولد آدم که به اندازه کافی دلگیر هست،تازه جمعه
هم باشه،تازه فرداش هم تعطیل باشه(تازه تعطیل به مناسبت اربعین!!!)بعدشم
تازه کلی مهمون داشته باشین و خونتون شلوغ باشه بعد عصر جمعه یهو همه برن
و دور و برت خالی بشه!!!خلاصه سرتو درد نیارم که کلی حال گیری بود!!! ولی
بعد از سااااااااااااااااااال ها،امید تولدمو بهم تبریک گفت!!!منم خیلی
عادی تشکر کردم بعد گفت کجایی و چیکار می کنی که من دیگه جوابشو ندادم!!! بگذریم!!!یه
مدته ارتباط زدگی مفرط گرفتم!!!از اینترنت و تلفن و موبایل و اینا حالم
بهم می خوره!!!واسه همین خیلی وقت بود نیومده بودم نت!!! دیگه همین!!! آهان!راستی!گواهینامه م رو گرفتمممممممممممممممممممم!!! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!! میتونین از این به بعد منو شوماخر صدا کنین!!!! دلم واسه همتون تنگیده بود!!! مواظب خوبی هاتون باشید!!! یا حق... چند روزه که حالم نوسان داره!!!من زیاد از ریاضی و فیزیک چیزی حالیم نمیشه اما بهترین چیزی که واسه توصیف حالم پیدا کردم،موج سینوسی بود!!!حالم عینه شکل این موجای سینوسیه!!!خوب،بد،خوب،بد....!!! راستش دلیل کابوسامو فهمیدم!!!بهتون گفتم که من زیاد خواب نمیبینم اما هر وقت خواب میبینم عجیبه و معنی دار!!!راستش خدا منو خیلی دوست داره!!!تا ازش دور میشم یه جوری منو دوباره میکشه سمت خودش!!! راستش توی این دو روز کلی فکر کردم!!!به نتیجه های خوبی هم رسیدم!!!فکر کردم تمام بد بودن حالم تقصیر خودمه!!!نه تقصیر دنیاست،نه روزگار،نه اطرافیان،نه چرخ گردون و نه هیچ چیز و هیچ کس دیگه!!!فقط تقصیر خودمه!!! راستش من گیر کرده بودم توی گذشته!!!خودمو به جرم بچگیای گذشته م زجر میدادم!!!از آینده می ترسیدم!!!اصلا امروزم رو به طور کامل فراموش کرده بودم!!! راستش اون کابوسا باعث شد بشینم کنار پنجره،فکر کنم،با خودم،با خدا مشورت کنم و به یه نتیجه های خوبی برسم!!! توی اون لحظه هایی که فکر می کردم،برگشتم به گذشته و یه چیزایی رو گذاشتم توی صندوق شخصی ذهنم،بوسیدم و گذاشتم یه گوشه ی ذهنم که خاک بخوره!!!شاید یه وقتایی برم سراغشون،اما فقط واسه یادآوری عبرت ها!!!! آینده رو هم سپردم دست خدا!!!به نظرم احمقانه اومد از چیزی که هنوز نیومده بترسم،خوشحال بشم یا ابراز ناراحتی کنم!!! در عوض به خودم گفتم:هی!!!دختره!!!اینقدر ناشکر نباش!!!مگه زندگی چیه؟؟؟همین یه عصر جمعه که با بابا و مامانت و داداشات میشینین میوه می خورین!!! همین روزایی که به صورت مادربزرگت نگاه می کنی و قند توی دلت آب میشه از دیدن اون همه مهربونی!!! همین که هر روز سر نوشتن مشق،کلی با داداش کوچیکت کل کل می کنی!!! همین که یه دوستی داری که گاهی اوقات میری دیدنش و با هم از هر دری حرف می زنین!!! زندگی همین ثانیه های ساده(یا بهتره بگم به ظاهر ساده)هست که میان و میرن!!! ثانیه های من اینقدر خوب می گذرن،پس من خیلی خوشبختم!!!خوشحالم!خوشحالم!!! خلاصه اینکه یک هفته کابوووس دیدن به احساس سبکی که الان دارم می ارزید!!! خدایا شکرت... راستش چند شبه که دارم کابوس میبینم راستش من زیاد خواب نمی بینم اما وااای به حال وقتی خواب می بینم!!!! نمی خوام خوابمو تعریف کنم چون میگن خواب بدو واسه کسی تعریف نکن!!! اما همین قدر میگم که هر وقت می خوابم این خوابو می بینم و آخرش احساس می کنم دارم خون بالا میارم و دهنم پر از خونه حالا همتون بگید:انشالله که خیره!!! من که دیگه واقعا دارم می ترسم نمی دونم چرا اینجوری میشه!!!؟؟؟ چرا هر شب همون خوابو می بینم!؟؟؟ اینکه دهنم پر از خونه یعنی چی؟؟؟!!!! دارم کلافه می شم!!! همش صحنه هاش جلوی چشممه!!! خدا خودش بخیر کنه!!! راستی! از نظرای خوبتوون ممنون!!! کلی بهم انرژی میدن!!! دوستون دارم! یا حق... خیابان که نیست،از همان راهی که آمدی،برگردی!!! بفهم! این لعنتی اسمش احساس است!!!! من اومدم با یه قالب زمستونییییییییییییییییییی!!!اون دختره که کنار آدم برفیه داره جیغ میزنه(تو قالب وبلاگم!!!)خودمم!!!! من عااااااااااااااااااااشق زمستونم!!!! راستش خواستم از همتون بابت نظراتون تشکر کنم!!!آخه هر وقت میام میبینم کامنت دارم از شماها - حتی اگه یه کامنت باشه - کلی ذوق میکنم!!!از اینکه یکی حرفامو می خونه، از اینکه تنها نیستم!!!کلی خوشحال میشم!!! خیلی دوستون دارم!!! زمستووون خوبی رو واستون آرزو می کنم!!! یا حق... نبینی عمرت در فناست! من که خودم کلی مستفیذ(می دونم درستش مستفیضه!!!به خودت بخند!!!) شدم!!!! حالا بدو برو توی ادامه مطلب!!! نظر هم یادت نره!!! قربون همه دوستای گلم! یا حق... نمی دونم چرا؟اما حالم خوشه!!!الکی هم خوشه!!!!اشکال نداره!به نظر من آدم الکی خوش باشه بهتره تا اینکه الکی ناراحت باشه!!! خلاصه گفتم حالا که اینقدر شادم یه کم عکسای شاد بذارم شما هم دلتون - اگه گرفته - وا بشه!!! این آپم پر از مداد رنگیای شاد و خوشگله که عاشقشونم!پر از عکسای قشنگی که خودم دوسشون دارم! امیدوارم بتونم دست کم یه خرده از حسمو به شماها هم منتقل کنم... دوستون دارم! یا حق... بدو توی ادامه مطلب!!! پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند،پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند؛ گاهی برای رسیدن به نور، باید تاریکی را تجربه کرد...!!! راستش خواستم یه عکس بذارم دیدم خیلی قشنگن!همه رو گذاشتم!امیدوارم خوشتون بیاد! در این دنیا هیچ کس گرسنه نیست؛ همه روزی چند وعده فریب می خورند...
!!!شب اول زیاد نترسیدم!!!یعنی وقتی بیدار شدم دیگه همه چی یادم رفت!اما وقتی شب دوم و سوم و شبای یعدی هم همون خواب رو دیدم وحشت زده شدم!!!!![]()
![]()
!!!اینقدر که دیگه نمی تونم نفس بکشم و از خواب می پرم!!!!خیلی حس بدیه!!!حتی شوری خون رو توی دهنم حس می کنم!!!!![]()
![]()
!!!دیشب ساعت۳ شب دوباره از خواب پریدم!!!دیگه اینقدر گریه کردم تا دوباره خوابم برده!صبح دوباره با همون حالت خفگی بیدار شدم!!!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب



| Design By : Pars Skin |
